![]() |
![]() |
|
|
اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:52 توسط یک عاشق |
|
|
تولد ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !
يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
من مردهام ، نشان كه زمان ايستاده است و قلب من كه از ضربان ايستاده است مانيتور كنار جسد را نگاه كن يك خط سبز از نوسان ايستاده است چون لختهيی حقير نشان غمی بزرگ در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است من روی تخت نيست ، من اينجاست زير سقف چيزی شبيه روح و روان ايستاده است شايد هنوز من بشود زندهگی كنم روحم هنوز دلنگران ايستاده است اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟ لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است اصلا نيامدند ببينند مردهام شوك الكتريكیشان ايستاده است فرياد میزنم و به جايی نمیرسد فريادهام توی دهان ايستاده است اشك كسی به خاطر من در نيامده جز اين سِرُم كه چكهكنان ايستاده است شايد برای زل زدنام گريه میكند چون چشمهام در هيجان ايستاده است ای وای دير شد بدنام سرد روی تخت تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است آقای روح! رسمی شد دادگاهتان حالا نكير و منكرتان ايستاده است آقای روح! وقت خداحافظي رسيد دست جسد به جای تكان ايستاده است
مرگام به رنگ دفتر شعرم غريب بود راوی قلم به دست زمان ايستاده است: يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود يادش هميشه در دلمان ايستاده است يك اتفاق ساده و معمولیست اين يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
کبوتر شد و رفت روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------- چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و
بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین
؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .
همیشه عاشق شعر هایی بودم که توش با کلمه چشم بازی شده . نمی دونم چرا ؟ ولی همینو میدونم که چشم در راه عاشقی نقش بزرگی ایفا می کنه . این سومین شعری است که از "چشمهای تو " تو وبلاگم می ذارم از آرش سپهری :
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم
دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو
و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را
اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو
تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو
شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو
یه داستان خیلی خوشکل گذاشتم . حتما بخونید . داستان زندگی یه زن و شوهره . باحاله . نظر یادتون نره . ما رو هم فراموش نکنید :
روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم. "حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جملهای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت . حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد . حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . " صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد . شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . " کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد . حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم . بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم . ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند." اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد. اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه میرفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمیکرد حتما از او خواستگاری میکردم وزندگی با شکوهی را با او شروع میکردم." بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم." جمله ي من آن قدر بیشرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبول بیعرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانههايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! " حميد اين را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر عمويم از سویی به خاطر گفتنداين جمله سرزنشم کرد واز سوی ديگر از اينکه همسرم اينقدر کم ظرفيت است مرا تحقيرنمود . او گفت اينجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسيار مرسوم و جاافتاده است و همسر یک زن باشخصيت وجاافتاده ای مثل من نبايد فردی چنين کم ظرفيت باشد . اما من همانجا فهميده بودم که برای آخرين بار عشق زندگيم را امتحان کرده ام .اينباردر اين امتحان شکست خورده بودم . بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حميد نديدم . روز بعد به شرکت حميد رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است . به بانک رفتم و فهميدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بيرون کشيده و حسابش را بسته است . وقتی آخر روز به منزل آمدم فهميدم که حميد در غياب من به منزل آمده و وسايل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است . به هر جا سر زدم ديگر اثری از حميد پيدا نکردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمين رفته بود . هيچ کس ا زاو سراغی نداشت واين برای من شوک روحی بزرگ بود .فکر کردم که حميد شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک ماه واز فهميدن اينکه ديگر حميد به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای هميشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام اميد هایم مبدل به یاس شد و فهميدم که اينبار بزرگترين خطای زندگيم را مرتکب شده ام . دو ماه بعد وکيل حميد نامه ای به من داد . به خط حميد در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکيل او در اين امر اختيار کامل را داراست واگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختيار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکيلش دريافت کنم . حميد نوشته بود : " وقتی انسان آنقدر جسارت پيدا می کند که به عشقش توهين کند وآنرا مورد آزمون قرار دهد بايد در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد . اوکه هنوز دوستت دارد ! حميد ! " وکيل حميد را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حميد ویا لااقل بچه ها را در اختيارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حميد قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختيارات قانونيش را به او سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس مي گيرد . سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود وهنوز هيچ اثری از حميد پيدا نکرده بودم. شبها بی اختيار خواب حميد و بچه ها را می ديدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم که می گفت : " انسان بايد آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند هميشه از نقطه صفر و از بدترين شرايط شروع کند و اميدوار و مصمم در کمترين زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات اين لياقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند . " شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواست جدایی از حميد را قبول نکردم و به وکيلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم . هر چند ديگر لياقت عنوان همسری اش را ندارم . حميد نيز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زيادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ريخت . تعجب می کردم که او اينقدر زياد برای من پول بفرستد . در دلم لياقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسين می کردم که ای کاش می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم . پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس ديار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اينبار با احترام و بزرگی از او ياد می کرد . پسر عمو هنوز برای تامين مخارجش در خارج از کشور وابسته به عمو جان بود و اينکه حميد توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار پيدا کند حتی پول به ايران بفرستدباعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقير نگاه کنند . پسر عمو برای اينکه قدری از محبوبيت حميد در جمع بکاهد خطاب به من گفت : " دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذيرم . اينکه توانستی چند سال با اين مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده اين است که شايسته زندگی بامن نيستی ! " و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: "حميد هنوز همسر من است و من به داشتن چنين مرد با اراده و استوار افتخار میکنم. او دارد مرا امتحان میکند و به محض اينکه بفهمد ديگر طاقت امتحان را ندارم سر و کله اش پيدا میشود. اگر یک بار ديگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!" پسر عمو ديگر با من حرف نزد . عمو جان و فاميل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگين تر از گذشته اما راحت وآسوده به منزل خودم باز گشتم . منزلی که ديگر اثری از گرمای وجود حميد وبچه ها نبود . اما با همه اينها احساس خوبی داشتم . اولين بار بود که در مقابل جمع فاميل از حميد دفاع می کردم .و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واين باعث شده بود تا احساس اشتياق عجيبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای اولين بار احساس کردم که در حق حميد وعشق پاکش کوتاهی کرده ام وهرگز نتوانستم ذره ای از شوريدگی او را درک کنم . ساعتها در تنهایی گريستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند. ديگر اشتهايم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بيماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم میآمد و میخواستم تنها باشم. سرانجام ديگر طاقتم طاق شد و تصميم به اعتصاب غذا گرفتم. نامهای به حميد نوشتم و از او به خاطر بیوفایی و بیمهریهايم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت ديگر در اختيارم قرار دهد تا محبتهای او را جبران کنم و برايش نوشتم که لحظه نوشتن اين نامه تا ديدن اش ديگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکيل حميد پست کردم. سپس به منزل بازگشتم. و عکس مشترک حميد و بچهها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابيدم. ده روز از اعتصاب غذايم گذشت. ضعف شديدی بر وجودم غالب شد اما با اين وجود فقط به نوشيدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حميد و بچهها چشم به در دوختم. بيست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند وبه زور مرا به دکتر بردند و در بيمارستان بستری کردند . اما از بيمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصيه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بيایم. دکتر گفته بود تا اگر اين فرصت را از من بگيرند به احتمال زياد روش خطرناکتری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همين توصيه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند. روز سی ام اعتصاب غذا وکيل حميد از سوی او نامه ای آورد به اين مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ايده آل وآرمانی ات را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچهها از زندگی ات اين فرصت را در اختيارت گذاشتم. بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در اين امتحان شکست خواهی خورد و اين بار جان خود را روی اين خواهی گذاشت." ولی من کوتاه نيامدم وبه اعتصاب غذايم ادامه دادم . به شدت ضعيف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد . چهره زيبايم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل خود می ديدم و با اين وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم . بله حميد حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان می کردم . اما با اين تفاوت که اينبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم . چهل روز اعتصاب غذايم گذشت . شب چهلم خواب عجيبی ديدم . خواب ديدم حميد و بچهها در يک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای هميشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمیخواست چشمان ام را باز کنم واز خواب بيدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پيشانی ام کشيده می شد وموهايم را نوازش می داد بی اختيار وادارم کرد تا چشم باز کنم. خدای من! حميد کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خيس در دهانم آب می ريخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را ديدم که کنارم روی تخت دراز کشيده اند و خوابيده اند .اشک در چشمان ام حلقه بست. حميد لبخندی زد و گفت: "اينبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟" .... نظر یادتون نره ...
راستی نظر فراموش نشه .
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !
من با نظراتون جون میگیرم . بهم جون بدید !
![]() گل سرخی برای امیلی، اثر ویلیام فاکنر وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، مردم شهر ما همه به تشییع جنازه اش رفتند، مردها از روی نوعی تاثر احترام آمیز نسبت به او که چون مجسمه یادبودی فروافتاده بود و زنها بیشتر از سر کنجکاوی برای تماشای خانهاش که دست کم ده سالی میشد جز نوکری پیر، که هم آشپز و هم باغبان خانه بود، کسی درون آن را ندیده بود. این خانه چوبی، که روز رنگ سفیدی داشت، بزرگ و مربع شکل بود و به سبک ظریف سالهای هفتاد با گنبد نماها، منارهای مخروطی و بالکنهای گچ بری شده تزیین شده بود و در خیابانی قرار داشت که زمانی خیابان مشهور شهر بود. اما گاراژها و ماشینهای پنبه پاک کنی به سرتاسر خیابان دست انداخته بودند و حتی اسمهای پرطمطراق آن را زدوده بودند، فقط خانه میس امیلی بود که هنوز پابرجابود و زوال لجوجانه و عشوه گرانه اش از میان واگنهای پنبه و پمپهای بنزین سربرکشیده بود- قراضه ای درمیان قراشههای دیگر. و حالا میس امیلی رفته بود به صاحبان آن اسمهای پر طمطراق بپیوندد که آنجا، درآن گورستان آکنده از بوی کاج، در میان ردیفهای منظم گورهای بینام سربازان ایالتهای جنوبی، که درجنگ جفرسون به خاک افتادند آرمیده بودند. میس امیلی وقتی زنده بود برای مردم شهر حکم یک رسم، یک وظیفه، یک دلولپسی را داشت، حکم نوعی تعهد موروثی، تعهدی که از آن روزی درسال 1894 شروع شد که سرهنگ سارتوریس، شهردار شهر، کسی که این قانون را از خود درآورده بود که هیچ زن سیاهپوستی بدون پیش بند حق ندارد پا به خیابانهای شهر بگذارد، میس امیلی را از روز مرگ پدرش تا آخر عمر از پرداخت مالیات معاف کرده بود. موضوع این نبود که میس امیلی به دنبال صدقه بود بلکه سرهنگ سارتوریس قصه شاخ و برگ داری سرهم کرده بود و تعریف کرده بود که پدر میس امیلی پولی به شهر وام داده و شهر، بنا به مصلحت کسب وکارانه، ترجیح میداد که وام را این گونه پس بدهد. چنین قصه ای را فقط مردی از نسل و طرز فکر سرهنگ سارتوریس میتوانست سرهم کند و فقط زنها باور میکردند. وقتی که آدمهای نسل بعدف باافکار جدیدتر، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، قرار سرهنگ سارتوریس نارضایتی اندکی درست کرد. در سال اول یک برگه مالیاتی برایش پست کردند. ماه فوریه که رسید و از جواب خبری نشد،نامه ای رسمی برایش فرستادند و از او درخواست کردند که سرفرصت به دفتر کلانتر برود. یک هفته بعد شهردار خودش به او نامه نوشت و پیشنهاد کرد سری به او بزند یا اجازه دهد اتومبیلش را به دنبال او بفرستد و در جواب یادداشتی دریافت کرد که روی کاغذ قدیمی با خطی خوش، روان و ظریف و با جوهری رنگ باخته نوشته شده بود، به این مضمون که او دیگر پا از خانه بیرون نمیگذارد. برگه مالیات هم بدون شرح ضمیمه بود. از انجمن شهر خواسته شد جلسه خصوصی تشکیل دهد و هیئتی را پیش او بفرستد. آنها رفتند و در خانه را به صدا درآوردند، درخانه ای که ده سالی بود، از وقتی که میس امیلی دیگر تعلیم نقاشی چینی را زمین گذاشته بود کسی از آستانه اش نگذشته بود سیاهپوست پیر در را به رویشان گشود وآنها را به سرسرای تاریکی راهنمایی کرد. از آنجا یک پلکان به تاریکیهای بیشتر بالا میرفت. بوی گردوخاک و کهنگی، بوی ماندگی ونم میآمد. سیاهپوست آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. اتاق با مبلهای چرمی و زینی آراسته بود. وقتی سیاهپوست پرده پنجره ای را کنار زد غبار رقیقی کاهلانه از اطراف پای شان بلند شد و همراه با ذرههای ریز تنها شعاع آفتاب به چرخش درآمد. جلو بخاری، روی سه پایه زراندود رنگ رو رفته ای، تصویر مدادی پدر میس امیلی دیده میشد. وقتی پا به اتاق گذاشت آنها از جا بلند شدند. زن کوچک اندام و چاقی بود که لباس سیاه به تن داشت. زنجیر طلای نازکی تا کمرش آویخته بود که لابه لای کمربندش پنهان میشد و به یک عصای آبنوس که رنگ طلایی دسته اش رفته بود تکیه داده بود.استخوان بندی ریز ونحیفی داشت،شاید برای همین بود که آنچه دردیگری ممکن بود صرفا فربهی باشد او را چاق وچله نشان میداد.بدنش مثل آدمیکه مدتها درآب راکدی غوطه ورباشد ورم کرده بود ورنگ برچهره نداشت.چشمانش میان چینهای متورم صورتش گم شده بود ومثل دوتکه زغال کوچک که درتکه خمیری فرو کرده باشند به تک تک مهمانها که پیغام شان را میگفتند زل میزد. به آنها تعارف نکرد بنشینند. آنجا توی درگاه ایستاد و به آرامی گشو داد تا اینکه سخنگو به لکنت افتاد و ساکت شد. آن وقت تیک تیک ساعت ناپیدایی را شنیدند که به زنجیر طلا بسته بود. صدای امیلی خشک و بی حال بود، «من توی جفرسن از پرداخت مالیات معافم. سرهنگ سارتوریس برایم توضیح داده. یکی از شما برود سری به مدارک شهر بزند تا همه قانع شوید» «مدارک پیش خود ماست. ما مقامات شهریم، میس امیلی. مگر ابلاغیه ای به امضای کلانتر به دست شما ندادند؟» میس امیلی گفت: «کاغذی دریافت کردم، بله.اما من از پرداخت مالیات معافم» «آخر،ببینید، مطلبی دردفاتر نیست که چنین چیزی را نشان دهد.ما باید یک چیزی........» «از سرهنگ سارتوریس بپرسید.من درجفرسن از پرداخت مالیات معافم» «اما، میس امیلی...........» «از سرهنگ سارتوریس بپرسید» (سرهنگ سارتوریس ده سالی میشد مرده بود) «من ازپرداخت مالیات معافم. توب! » سیاهپوست پیدایش شد. «این آقایان را به بیرون راهنمایی کن.» 2 و به این ترتیب، حساب آنها را رسید همان طور که سی سال پیش حساب پدران شان را سرموضوع آن بو رسیده بود. این جریان مربوط به دوسال بعداز مرگ پدرش بود و مدت کوتاهی بعد از آن که معشوقش او را ترک گفت، معشوقی که خیال میکردیم شوهرش میشود. بعداز مرگ پدرش خیلی کم از خانه بیرون میآمد، پس از رفتن معشوقش دیگر مردم چشمشان به او نیفتاد چند تا از زنها جرات کرده بودند و او را صدازده بودند اما در را به روی شان باز نکرده بود. تنها نشانه حیات در آن خانه مرد سیاهپوست بود –که آن وقتها جوان بود- و زنبیل به دست از آن خانه بیرون میآمد و برمیگشت. زنهاگفتند: «وقتی یک مرد-هرمردی میخواهد باشد- آشپزخانه را تمیز کند این چیزها پیش میآید» بنابراین وقتی بو همه جا را گرفت آنها تعجب نکردند. درگیری دیگری میان خانواده آگاه و مقتدر گریرسن و مردم نادان و بی دست وپا پیش آمده بود. یکی از همسایهها، یک زن، پیش قاضی استیونز شهردار هشتاد ساله شکایت کرد. شهردار گفت: «میفرمایید چه کار کنم خانم؟» زن گفت: «معلوم است یکی را بفرستید تا بو را از میان ببرد. مگر این کار قانون ندارد؟» قاضی استیونز گفت: «یقین دارم این کار لزومیندارد.احتمالا آن کاکاسیاه ماری، موشی، چیزی را توی حیاط کشته است.من دراین باره با او صحبت میکنم» روز بعد دو شکایت دیگر به دست او رسید،یکی از مردی که از دردیگری وارد شد:« قاضی راستش ما باید به کاری دست بزنیم.من یک نفر اصلا دلم نمیخواست کاری به کار میس امیلی داشته باشم.اما نمیشود دست روی دست گذاشت.» همان شب انجمن شهر تشکیل جلسه دادسه آدم مسن ویک مرد جوان- عضوی از نسل جدید. جوان گفت: «کار خیلی ساده است. برایش اخطار بفرستید خانه اش را تمیز کند. وقتی معینی به او بدهید، واگر کاری نکرد...» قاضی استیونز گفت: «یعنی چه آقا؟ توی صورت یک خانم میگویید بوی بد میدهید؟» این شد که شب بعد پس از نیمههای شب،چهارمرد از چمن خانه امیلی گذشتند ومثل دزدهاخانه را دور زدند و پای دیوارها ومنفذهای زیرزمین را بو کشیدند ویکی ازآنها از درون گونی آویخته از شانه،چیزی بیرون میآورد و دستش را مثل اینکه بذر بپاشد حرکت میداد. بعد در زیرزمین را شکستند وآنجا ودرو دیوار ساختمان را آهک پاشیدند. وقتی از روی چمن برمیگشتند پنجره تاریکی روشن شد میس امیلی انجا نشسته بود.نور از پشتش میتابید ونیم تنه اش مثل بتی بی حرکت بود. مردها آهسته از روی چمن گذشتند وخود را به سایه درختان اقاقیا رساندند که درامتداد خیابان صف کشیده بود. پس از گذشت یکی دو هفته، دیگر از بو خبری نبود. از همان وقت بود که مردم کم کم دلشان به حال او سوخت. مردم شهرما که یادشان بود چطور خانم یات،عمه بزرگ امیلی،آخر عمر پاک دیوانه شد،میگفتند که خانواده گریرسن خودشان را خیلی زیاد میگیرند.میگفتند هیچ کدام از جوانها برازنده میس امیلی نیستند و از این حرفها. ما همیشه پیش خودمان عکسی راتصور میکردیم که میس امیلی، زنی باریک اندام، با لباس سفید در انتهای آن ایستاده و نیمرخ پت و پهن پدرش در میانه عکس دیده میشد که پشت به او داشت و شلاق اسبی را دردست گرفته بود و در پشت سر هر دو چارچوب دری که رو به عقب باز بود آنها را چون قاب درمیان گرفته بود.بنابراین وقتی امیلی به سی سالگی رسید وهنوز شوهر نکرده بود حس کردیم انتقام ما گرفته شده اما خیلی خوشحال نشدیم چون با همه آن دیوانگی که در خانواده موروثی بود اگر مرد دلخواهش را پیدا میکرد بعید بود که او را دست به سر کند. وقتی که پدرش مردمعلوم شد که آن خانه تنها چیزی بود که برایش مانده،ومردم تا اندازه ای خوشحال شدند. بالاخره روزی رسید که مردم برایش دل بسوزانند. تنهایی و فقر احساسات انسانی رادراو بیدارکرده بود. حالا او هم، دلهره ونومیدی نداری را، که همیشه بوده،درک میکرد. روز دوم مرگ پدرش زنها جمع شدند به خانه اش بروندو به رسم شهر،سرسلامتی بدهند وکمکی بکنند. میس امیلی، که لباس همیشگی خودش را پوشیده بود ودرصورتش ذره ای غم و غصه دیده نمیشد، دم درآنها را دید. به آنها گفت که پدرش نمرده. سه روز تمام همین کار را کرد و به کشیشها که برای سرزدن به خانه اش آمدند و به دکترها که سعی کردند او را راضی کنند جنازه را به دست آنها بسپارد همین حرف را زد. فقط وقتی نزدیک بود به قانون وزور متوسل شوند تسلیم شد و آنها بیدرنگ پدرش را خاک کردند. ماآن وقت نمیگفتیم که میس امیلی دیوانه است. فکر میکردیم مجبور شده این کار را بکند.به یاد آن همه جوانی افتادیم که پدرش تارانده بود ومیدانستیم حالاکه دیگر چیزی از آنها نمانده باید به همان یکی که همه را از اوگرفته بچسبد،یعنی هرکس دیگری هم بود میچسبید. 3 میس امیلی مدت زیادی بیماربود. وقتی دوباره او رادیدیم، مویش را کوتاه کرده و خودش را به شکل دخترها درآورده بود. کمابیش شبیه آن فرشتههایی شده بود که توی پنجرههای رنگی کلیسا کشیدهاند، یک چنین شکل غمگین و آرامی پیدا کرده بود. شهر تازه قرارداد فرش کردن پیاده روها را بسته بود. تابستان سال بعدازمرگ پدرامیلی، کارشروع شد. شرکت ساختمانی با کاکاسیاهها، قاطرها و ماشین آلات از راه رسید. سر کارگری هم میان آنها بود به اسم همربارن،اهل شمال،که تنومند،سبزه و کاری بود، صدای نکره ای داشت و رنگ چشمهایش از رنگ صورتش روشن تر بود، بچههای کوچک دسته دسته جمع میشدند و او را تماشا میکردند که به کاکاسیاهها بد وبیراه میگفت و کاکاسیاهها را تماشا میکردند که هماهنگ با بالا وپایین رفتن بیلهای شان آواز میخواندند.چیزی نگذشت که با همه اهل شهرآشناشد. آدم هروقت جایی کنار میدان صدای قهقهه مردم را میشنید، سرو کله همر بارن را میان آنها میدید. درهمین وقتها بود که بعداز ظهرهای یکشنبه او و میس امیلی را سوار یک درشکه کرایه ای میدیدیم. درشکه چرخهای زرد رنگ ویک جفت اسب کهریک شکل داشت.اوایل خوشحال شدیم که امیلی بالاخره سرو سامانی به خودش داد به خصوص که زنها میگفتند:« معلوم است که هیچ فردی از خانواده گریرسن کاه تو آخوریک شمالی ؛یک کارگرروزمزد،نمیکند.»اما به جز اینها دیگران هم بودند،آدمهای مسن تر، که میگفتند حتی غم وغصه هم نمیتواند یک خانم تمام وکمال را وادارد پاروی نجابت خانوادگی بگذارد و البته منظورشان نجابت خانوادگی نبود. میگفتند: «بیچاره امیلی، اقوامش باید سری به او بزنند.» خویشاوندانی در آلاباما داشت اما پدرش سالها پیش برسر آب وملک خانم یات پیره، آن زن دیوانه،با آنها حرفش شد و دو خانواده پای شان از خانه همدیگر برید. آنها حتی به تشییع جنازه هم نیامده بودند. وهمین که آدمهای مسن تر میگفتند:«بیچاره امیلی» پچپچها شروع میشد. به یکدیگر میگفتند: «معلوم است، پس چه خیال میکنید؟» ونسهایش ان به پشت دستهایشان میخورد همچنان که خش خش ابریشم و ساتن پردها شنیده میشد، پردههای آویخهته درپشت کرکرههای چوبی که جلوی آفتاب بعداز ظهر یکشنبه را گرفته بودند وصدای گروپ گروپ تند وتیز آن دواسب یک شکل میآمد: «بیچاره امیلی» سرش را خیلی بالا میگرفت، حتی وقتی که یقین داشتیم زمین خورده. انگار بیش از همیشه انتظا رداشت شان ومقامش را به عنوان آخرین فرد خانواده گریرسن به جا بیاوریم. انگار با اینکار میخواست نفوذ ناپذیری خودش را ثابت کند.درست مثل وقتی که مرگ موش،یعنی آرسنیک خرید.این موضوع بیش از یک سال پس از وقتی بود که مردم بنا کرده بودند بگویند:«بیچاره امیلی» همان زمانی که دوتا دختر عمویش مهمانش بودند. میامیلی به دارو فروش گفت:«مقداری سم به من بدهید.» درآن زمان سی سال بیشتر بودزن لاغر اندامیبود و حتی از حد معمول هم لاغرتر بود. با چشمانی سیاه، بیحالت وخود پسند و گوشت صورتی که در دو طرف شقیقههایش و دور حلقه چشمهایش آمده بود. آدم تصور میکرد که تنها نگهبان چراغ دریایی چنین شکلی دارد. گفت: «مقداری سم به من بدهید؟» «چشم میس امیلی، چه نوع سمی؟ سم موش واسن جور چیزها؟ نظر مرا بخوا....» « بهترین سمی که دارید به نوعش کاری ندارم.» دارو فروش چند نوع سم را اسم برد. «اینها هرچیزی حتی فیل را میکشند. اما چیزی که شما لازم دارید...» میس امیلی گفت: «آرسنیک سم خوبی است؟» « میگویید........آرسنیک؟ بله خانم اما چیزی که شما لازم دارید....» « به من آرسنیک بدهید» دارو فروش او را از بالا نگاه کرد. امیلی هم به او نگاه کرد. شق و رق بود و صورتش به پرچم کشیده ای میمانست. دارو فروش گفت: «بله، چشم. آرسنیک به تان میدهم. اما قانون حکم میکند که بگویید برای چه مصرفی میخواهید» میس امیلی به او خیره شد. سرش به عقب برده بودتا یکراست درچشم او نگاه کند تا این که دارو فروش سرش را برگرداند ورفت. آرسنیک را ریخت وپیچید. پادوی سیاهپوست مغازه بسته را به دست امیلی داد، دارو فروش خودش نیامد. میس امیلی وقتی بسته را درخانه باز کرد،روی جعبه، زیر نقش جمجمه ودو استخوان، نوشته شده بود:« مخصوص موش» 4 روز بعد بود که ما همه گفتیم: «خودش را میکشد» وگفتیم که بهترین کار را میکند. وقتی که برای اولین بار بنا کرد با همر بارن آفتابی بشود گفته بودیم: «باهاش عروسی میکند» بعد گفتیم: «امیلی او را سربه راه میکند». بعد چندتا از زنها صدای شان را بلند کردند وگفتند که هم باعث آبروریزی شهر است وهم سرمشق بدی برای جوانهاست.مردها خیال نداشتند پا پیش بگذارند اما زنها هر طور بود کشیش تعمید دهنده را مجبور کردند –خانواده امیلی همه پیرو کلیسای اسقفی بودند- که سری به او بزند. کشیش هیچ وقت بروز نداد که درگفتگوی شان چه گذشت اما دیگر حاضر نشد پابه خانه امیلی بگذارد. یکشنبه بعد باز آنها دور خیابانها راه افتادند وروز بعد زن کشیش به خویشان او درآلاباما نامه نوشت. این شد که میس امیلی و خویشانش باز زیر یک سقف جمع شدند و مابه تماشای پیشامدها گرفتیم نشستیم. اوایل هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد مطمئن شدیم که خیالدارند عروسی کنند. فهمیدیم که میس امیلی به جواهر فروشی رفته و ادکلن مردانه با جای نقره سفارش داده که روی هر کدام جداجدا حروف ه.ب. نقش شده بود.دو روز بعد هم فهمیدیم یک دست کامل لباس مردانه و یک لباس خواب خریده وگفتیم: «عروسی کردند.» وراستی راستی خوشحال شدیم. خوشحال شدیم چون آن دو دختر عمو بیش از میس امیلی به خلف وخوی گریرسنها اشنا بودند. بنابراین وقتی همر بارن رفت –مدتها بود سنگفرش پیاده روها تمام شده بود- ماتعجب نکردیم. فقط کمی دلخور شدیم که چرا صدا از مردم درنیامد. آن وقت فکر کردیم که همر بارن رفته است کارها را برای بردن میس امیلی تدارک ببیند یا اینکه به او فرصت بدهد دختر عموهایش را دست به سر کند (درآن وقت ما یک دسته بودیم وهمه از میس امیلی طرفداری میکردیم تا دست دختر عموهایش را پس بزند)همین طور هم شد،آنها بعداز یک هفته راه شان را کشیدند ورفتند.وهمان طور که انتظار داشتیم سه روزی طول نکشید که سرو کله همر درشهر پیداشد.یکی از همسایهها تنگ غروب کاکا سیاه را دیده بود که او را از درآشپزخانه تو برده. واین دفعه آخری بود که همر بارن را دیدیم. میس امیلی را هم تا مدتها بعد ندیدیم.کاکا سیاه،زنبیل خرید به دست میآمد ومیرفت، اما درجلو همچنان بسته بود.گاهی میس امیلی را برای یک لحظه درپشت پنجره ای میدیدیم مثل آن شب که موقع پاشیدن آهک او را دیدند،اما شش ماهی توی خیابانها آفتابی نشد.بعد فهمیدیم که این کارهم قابل پیش بینی بود، چون آن خلق وخوی پدرش که بارها زندگی امیلی رابه دست نیستی سپرده بود کینه توزتر ووحشیانه تر از آن بود که از دست برود. وقتی که دوباره امیلی را دیدیم چاق شده بود ومویش داشت خاکستری میشد. دوسه سال بعد مویش آن قدر خاکستری شد که اینک رنگ فلفل نمکی-خاکستری تیره یکدستی- پیدا کرد وثابت ماند وتاروز مرگش درهفتادو چهار سالگی، مثل مردهای فعال،همان رنگ تند خاکستری تیره را داشت. از همان وقت بود که دیگردر جلو خانه اش باز نشد،به جز شش هفت سالی، درحدود چهل سالگی، که نقاشی چینی یاد میداد. در یکی از اتاقهای طبقه پایین کارگاه نقاشی راه انداخت ودخترها ونوههای مردم در دوره سرهنگ سارتوریس درست به همان نظم وهمان روحیه ای به کارگاهش میآمدند که یکشنبهها با یک سکه بیست وپنج سنتی اعانه، راهی کلیسا میشدند. همان دوره ای که از پرداخت مالیات معاف بود. بعد نسل جدیدتر استخوان بندی و روح شهر را دراختیار گرفت. وشاگردان کارگاه نقاشی بزرگ شدند وپی کارشان رفتند وبچههایشان را باجعبههای آبرنگ وقلم موهای کثیف وعکسهایی که از توی مجلههای بانوان میچیدند پیش میس امیلی نفرستادند. درجلو خانه پشت سر شاگردان آخر بسته شد و برای همیشه بسته ماند. وقتی هم که شهر توزیع مجانی پست پیدا کرد فقط میس امیلی بود که اجازه نداد سر در خانه اش شمارههای فلزی نصب کنند وجعبه پستی بیاویزند. به آنها گوش نداد.هرروز،هرماه،هرسال ما شاهد سفید شدن مو وخم شدن پشت کاکا سیاه بودیم که زنبیل خرید به دست میآمد ومیرفت. هرسال دسامبر یک برگه مالیاتی برای میس امیلی میفرستادیم که یک هفته بعد پرداخت نشده با پست بر میگشت. گهگاه او را دریکی از پنجرههای طبقه پایین میدیدیم- ظاهرا به طبقه بالای خانه رفت وآمد نمیکرد- که مثل نیمتنه سنگی بتی درمجسمه دان به ما نگاه میکرد و یا نگاه نمیکرد،نمیتوانستیم تشخیص بدیهم وبه این ترتیب او گرامی، گریز ناپزیر، غیر قابل نفوذ، آرام وخودسر، نسل به نسل دست به دست شد. ومرگ او پیش آمد.توی خانه ای که همه جایش را گردو غبار وسایه گرفته بود،دربستر بیماری افتادو فقط کاکا سیاهی فرتوت پرستارش بود. حتی نفهمیدیم کی بیمار شد،خیلی وقت بود که کاکا سیاه با هیچ کس حرف نمی زدشاید با میس امیلی هم حرف نیم زد، چون صدایش از حرف نزدن خشن شده وزنگ زده بود. توی یکی از اتاقهای طبقه پایین،روی تختخواب چوب گردویسنگین وپرده داری مرد، سرش با آن گیسوان خاکستری روی بالشی تکیه داشت که از گذشت زمان وندیدن آفتاب زرد شده وفرو رفته بود. 5 کاکا سیاه درجو خانه را به روی اولین زنها باز کرد وآنها را باآن پچپچها وهیس هیس کردنها،ونگاههای عجولانه وکنجکاو راه دادو آن وقت ناپدید شد.یکراست از وسط خانه گذشت،از درعقب بیرون رفت ودیگر کسی او را ندید. دو دختر عمو بی درنگ آمدند. روز دوم، تشییع جنازه گرفتند ومردم شهر برای دیدن میس امیلی زیر انبوهی گلهای سرخ خریداری شده، میامدند با آن تصویر مدادی پدر امیلی که عمیقا درفکر فرو رفته بود.دربالای سر تابوت،وآن زنها که زیر لب حرف میزدند وهراسناک بودند، وآن پیرمردها که بعضی با اونیفرم ماهوت پاک کن کشیده جنگ داخلی آمده بودند وروی ایوان یا چمنها درباره امیلی چنان گرم اختلاط بودند که انگار با او هم دوره بوده اند،با او رقصیده اند وشاید اظهار عشق کرده اند. ومثل آدمهای سالخورده اتفاقهای گذشته را پس و پیش میگفتند.گذشته ای که برای آنها حکم جاده ای را نداشت که انتهایش در دوردستها گم شده باشد بلکه چمن وسیعی بود که هیچ زمستانی به خود ندیده بود وفقط تنگه باریک آخرین ده سال،آنهارا از آن چمن جدا کرده بود. از پیش میدانستیم که درآن سرزمین بالای پلکان اتاقی است که هیچ کس درچهل سال گذشته تویش را ندیده وباید درآن را شکست. پیش از آنکه در را باز کنند صبر کردند تا میس امیلی آبرومندانه به خاک سپرده شود. انگار شدت شکسته شدن در،اتاق را از گردو خاک انباشته بود.انگار پارچه نازک وزننده ای از خاک،مثل پارچه روی گور، برهمه جای این اتاق،که برای شب عروسی آراسته وچیده شده بود، کشیده بودند.روی پردههای گلگون شرابه دار رنگ رفته، روی حبابهای گلگون چراغها،روی میز اسباب آرایش، روی اسبابهای ظریف بلور واسباب آرایش مردانه با جای نقره ای، که نقره اش آن قدر تیره شده بود که حروف روی آن دیده نمیشد ودرمیان آنها یک یقه کراوات که انگار تازه از گردن باز کرده باشند جاداشت.یقه کراوات را که برداشتند هلال پریده رنگی از خود درمیان گردو خاک جا گذاشت. یک دست لباس مردانه با دقت از یک صندلی آویخته بود،زیر آن یک جفت کفش خاموش ویک جفت جوراب مردانه دورانداخته دیده میشد. ومرد روی تختخواب دراز کشیده بود. مدت زیادی ایستادیم وبه آن لبخند عمیق وبی گوشت نگاه کردیم. بدن نشان میداد که زمانی کسی را درآغوش داشته اما حالا این خواب طولانی که بیش از عشق طول کشیده بود وحتی شکلک عشق را از پا درآورده بود مرد را شرمسار کرده بود. بقایای او که، درون بقایای پیراهن خواب، پوسیده بود از تختی که رویش قرار داشت جدا شدنی نبود و روی او و روی بالش کنارش همان پوشش گردو خاک صبور ومنتظر کشیده شده بود. آن وقت پی بردیم که روی بالش دوم جای سری بوده است. یکی از ما چیزی را از رویش برداشت وما که به جلو خم شده بودیم وبوی زننده وخشک آن گرد نازک و نامریی بینی مان را آکنده بود، یک تارموی خاکستری دیدیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:41 توسط یک عاشق |
|
|
تولد ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !
يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
من مردهام ، نشان كه زمان ايستاده است و قلب من كه از ضربان ايستاده است مانيتور كنار جسد را نگاه كن يك خط سبز از نوسان ايستاده است چون لختهيی حقير نشان غمی بزرگ در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است من روی تخت نيست ، من اينجاست زير سقف چيزی شبيه روح و روان ايستاده است شايد هنوز من بشود زندهگی كنم روحم هنوز دلنگران ايستاده است اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟ لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است اصلا نيامدند ببينند مردهام شوك الكتريكیشان ايستاده است فرياد میزنم و به جايی نمیرسد فريادهام توی دهان ايستاده است اشك كسی به خاطر من در نيامده جز اين سِرُم كه چكهكنان ايستاده است شايد برای زل زدنام گريه میكند چون چشمهام در هيجان ايستاده است ای وای دير شد بدنام سرد روی تخت تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است آقای روح! رسمی شد دادگاهتان حالا نكير و منكرتان ايستاده است آقای روح! وقت خداحافظي رسيد دست جسد به جای تكان ايستاده است
مرگام به رنگ دفتر شعرم غريب بود راوی قلم به دست زمان ايستاده است: يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود يادش هميشه در دلمان ايستاده است يك اتفاق ساده و معمولیست اين يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
کبوتر شد و رفت روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------- چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و
بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین
؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .
همیشه عاشق شعر هایی بودم که توش با کلمه چشم بازی شده . نمی دونم چرا ؟ ولی همینو میدونم که چشم در راه عاشقی نقش بزرگی ایفا می کنه . این سومین شعری است که از "چشمهای تو " تو وبلاگم می ذارم از آرش سپهری :
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم
دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو
و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را
اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو
تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو
شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو
یه داستان خیلی خوشکل گذاشتم . حتما بخونید . داستان زندگی یه زن و شوهره . باحاله . نظر یادتون نره . ما رو هم فراموش نکنید :
روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم. "حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جملهای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت . حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد . حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . " صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد . شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . " کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد . حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم . بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم . ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند." اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد. اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه میرفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمیکرد حتما از او خواستگاری میکردم وزندگی با شکوهی را با او شروع میکردم." بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم." جمله ي من آن قدر بیشرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبول بیعرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانههايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! " حميد اين را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت . پسر عمويم از سویی به خاطر گفتنداين جمله سرزنشم کرد واز سوی ديگر از اينکه همسرم اينقدر کم ظرفيت است مرا تحقيرنمود . او گفت اينجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی ها بسيار مرسوم و جاافتاده است و همسر یک زن باشخصيت وجاافتاده ای مثل من نبايد فردی چنين کم ظرفيت باشد . اما من همانجا فهميده بودم که برای آخرين بار عشق زندگيم را امتحان کرده ام .اينباردر اين امتحان شکست خورده بودم . بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حميد نديدم . روز بعد به شرکت حميد رفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و به مسافرت رفته است . به بانک رفتم و فهميدم که تمام پولهای پس اندازش را از بانک بيرون کشيده و حسابش را بسته است . وقتی آخر روز به منزل آمدم فهميدم که حميد در غياب من به منزل آمده و وسايل خود و بچه ها را جمع و جور کرده ورفته است . به هر جا سر زدم ديگر اثری از حميد پيدا نکردم . او با بچه ها آب شده بود و به زمين رفته بود . هيچ کس ا زاو سراغی نداشت واين برای من شوک روحی بزرگ بود .فکر کردم که حميد شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یک ماه واز فهميدن اينکه ديگر حميد به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی از شرکت استعفا داده و برای هميشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام اميد هایم مبدل به یاس شد و فهميدم که اينبار بزرگترين خطای زندگيم را مرتکب شده ام . دو ماه بعد وکيل حميد نامه ای به من داد . به خط حميد در آن نوشته شده بود که اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکيل او در اين امر اختيار کامل را داراست واگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختيار خودم است و در آنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکيلش دريافت کنم . حميد نوشته بود : " وقتی انسان آنقدر جسارت پيدا می کند که به عشقش توهين کند وآنرا مورد آزمون قرار دهد بايد در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق را داشته باشد . اوکه هنوز دوستت دارد ! حميد ! " وکيل حميد را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حميد ویا لااقل بچه ها را در اختيارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حميد قبل از ترک کشور به صورت رسمی تمام اختيارات قانونيش را به او سپرده و به صورت یکطرفه با تلفن با او تماس مي گيرد . سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود وهنوز هيچ اثری از حميد پيدا نکرده بودم. شبها بی اختيار خواب حميد و بچه ها را می ديدم و بعضی اوقات با خود می گفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادم که می گفت : " انسان بايد آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند هميشه از نقطه صفر و از بدترين شرايط شروع کند و اميدوار و مصمم در کمترين زمان ممکن خود را به سطح متوسط زندگی برساند . فقط بعد از اثبات اين لياقت است که انسان حق دارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند . " شش ماه در تنهایی گذشت . من درخواست جدایی از حميد را قبول نکردم و به وکيلش گفتم که تا آخر عمر خود را همسر او می دانم . هر چند ديگر لياقت عنوان همسری اش را ندارم . حميد نيز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زيادی را به عنوان نفقه به حساب بانکی ام می ريخت . تعجب می کردم که او اينقدر زياد برای من پول بفرستد . در دلم لياقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسين می کردم که ای کاش می توانستم با او دوباره زندگی مشترک داشته باشم . پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس ديار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقه دوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اينبار با احترام و بزرگی از او ياد می کرد . پسر عمو هنوز برای تامين مخارجش در خارج از کشور وابسته به عمو جان بود و اينکه حميد توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجا بلافاصله کار پيدا کند حتی پول به ايران بفرستدباعث شده بود که همه پسر عمو را به عنوان موجودی وابسته و حقير نگاه کنند . پسر عمو برای اينکه قدری از محبوبيت حميد در جمع بکاهد خطاب به من گفت : " دختر عمو اگر الان درخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذيرم . اينکه توانستی چند سال با اين مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده اين است که شايسته زندگی بامن نيستی ! " و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: "حميد هنوز همسر من است و من به داشتن چنين مرد با اراده و استوار افتخار میکنم. او دارد مرا امتحان میکند و به محض اينکه بفهمد ديگر طاقت امتحان را ندارم سر و کله اش پيدا میشود. اگر یک بار ديگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانی مطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!" پسر عمو ديگر با من حرف نزد . عمو جان و فاميل هم مرا طرد کردند و افسرده تر و غمگين تر از گذشته اما راحت وآسوده به منزل خودم باز گشتم . منزلی که ديگر اثری از گرمای وجود حميد وبچه ها نبود . اما با همه اينها احساس خوبی داشتم . اولين بار بود که در مقابل جمع فاميل از حميد دفاع می کردم .و او را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واين باعث شده بود تا احساس اشتياق عجيبی نسبت به او در دلم زنده شود . برای اولين بار احساس کردم که در حق حميد وعشق پاکش کوتاهی کرده ام وهرگز نتوانستم ذره ای از شوريدگی او را درک کنم . ساعتها در تنهایی گريستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا او را به من از گرداند. ديگر اشتهايم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بيماری روحی و عصبی شده بودم. از همه بدم میآمد و میخواستم تنها باشم. سرانجام ديگر طاقتم طاق شد و تصميم به اعتصاب غذا گرفتم. نامهای به حميد نوشتم و از او به خاطر بیوفایی و بیمهریهايم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت ديگر در اختيارم قرار دهد تا محبتهای او را جبران کنم و برايش نوشتم که لحظه نوشتن اين نامه تا ديدن اش ديگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماند تا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکيل حميد پست کردم. سپس به منزل بازگشتم. و عکس مشترک حميد و بچهها را روی قلبم گذاشتم و در بستر خوابيدم. ده روز از اعتصاب غذايم گذشت. ضعف شديدی بر وجودم غالب شد اما با اين وجود فقط به نوشيدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حميد و بچهها چشم به در دوختم. بيست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند وبه زور مرا به دکتر بردند و در بيمارستان بستری کردند . اما از بيمارستان فرار کردم و به منزل آمدم وخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصيه پزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بيایم. دکتر گفته بود تا اگر اين فرصت را از من بگيرند به احتمال زياد روش خطرناکتری را برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همين توصيه باعث شده بود تا همه خود را از صحنه خارج کنند. روز سی ام اعتصاب غذا وکيل حميد از سوی او نامه ای آورد به اين مضمون که: "از من جدا شو و زندگی ايده آل وآرمانی ات را دوباره شروع کن. من با خارج کردن خودم وبچهها از زندگی ات اين فرصت را در اختيارت گذاشتم. بی جهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در اين امتحان شکست خواهی خورد و اين بار جان خود را روی اين خواهی گذاشت." ولی من کوتاه نيامدم وبه اعتصاب غذايم ادامه دادم . به شدت ضعيف و ناتوان شده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد . چهره زيبايم متعفن و وحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود . مرگ را به وضوح در مقابل خود می ديدم و با اين وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم . بله حميد حق داشت ومن باز داشتم عشق او را امتحان می کردم . اما با اين تفاوت که اينبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم . چهل روز اعتصاب غذايم گذشت . شب چهلم خواب عجيبی ديدم . خواب ديدم حميد و بچهها در يک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای هميشه فرصت جبران اشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمیخواست چشمان ام را باز کنم واز خواب بيدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پيشانی ام کشيده می شد وموهايم را نوازش می داد بی اختيار وادارم کرد تا چشم باز کنم. خدای من! حميد کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خيس در دهانم آب می ريخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را ديدم که کنارم روی تخت دراز کشيده اند و خوابيده اند .اشک در چشمان ام حلقه بست. حميد لبخندی زد و گفت: "اينبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟" .... نظر یادتون نره ...
راستی نظر فراموش نشه .
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !
من با نظراتون جون میگیرم . بهم جون بدید !
![]() گل سرخی برای امیلی، اثر ویلیام فاکنر وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، مردم شهر ما همه به تشییع جنازه اش رفتند، مردها از روی نوعی تاثر احترام آمیز نسبت به او که چون مجسمه یادبودی فروافتاده بود و زنها بیشتر از سر کنجکاوی برای تماشای خانهاش که دست کم ده سالی میشد جز نوکری پیر، که هم آشپز و هم باغبان خانه بود، کسی درون آن را ندیده بود. این خانه چوبی، که روز رنگ سفیدی داشت، بزرگ و مربع شکل بود و به سبک ظریف سالهای هفتاد با گنبد نماها، منارهای مخروطی و بالکنهای گچ بری شده تزیین شده بود و در خیابانی قرار داشت که زمانی خیابان مشهور شهر بود. اما گاراژها و ماشینهای پنبه پاک کنی به سرتاسر خیابان دست انداخته بودند و حتی اسمهای پرطمطراق آن را زدوده بودند، فقط خانه میس امیلی بود که هنوز پابرجابود و زوال لجوجانه و عشوه گرانه اش از میان واگنهای پنبه و پمپهای بنزین سربرکشیده بود- قراضه ای درمیان قراشههای دیگر. و حالا میس امیلی رفته بود به صاحبان آن اسمهای پر طمطراق بپیوندد که آنجا، درآن گورستان آکنده از بوی کاج، در میان ردیفهای منظم گورهای بینام سربازان ایالتهای جنوبی، که درجنگ جفرسون به خاک افتادند آرمیده بودند. میس امیلی وقتی زنده بود برای مردم شهر حکم یک رسم، یک وظیفه، یک دلولپسی را داشت، حکم نوعی تعهد موروثی، تعهدی که از آن روزی درسال 1894 شروع شد که سرهنگ سارتوریس، شهردار شهر، کسی که این قانون را از خود درآورده بود که هیچ زن سیاهپوستی بدون پیش بند حق ندارد پا به خیابانهای شهر بگذارد، میس امیلی را از روز مرگ پدرش تا آخر عمر از پرداخت مالیات معاف کرده بود. موضوع این نبود که میس امیلی به دنبال صدقه بود بلکه سرهنگ سارتوریس قصه شاخ و برگ داری سرهم کرده بود و تعریف کرده بود که پدر میس امیلی پولی به شهر وام داده و شهر، بنا به مصلحت کسب وکارانه، ترجیح میداد که وام را این گونه پس بدهد. چنین قصه ای را فقط مردی از نسل و طرز فکر سرهنگ سارتوریس میتوانست سرهم کند و فقط زنها باور میکردند. وقتی که آدمهای نسل بعدف باافکار جدیدتر، شهردار و عضو انجمن شهر شدند، قرار سرهنگ سارتوریس نارضایتی اندکی درست کرد. در سال اول یک برگه مالیاتی برایش پست کردند. ماه فوریه که رسید و از جواب خبری نشد،نامه ای رسمی برایش فرستادند و از او درخواست کردند که سرفرصت به دفتر کلانتر برود. یک هفته بعد شهردار خودش به او نامه نوشت و پیشنهاد کرد سری به او بزند یا اجازه دهد اتومبیلش را به دنبال او بفرستد و در جواب یادداشتی دریافت کرد که روی کاغذ قدیمی با خطی خوش، روان و ظریف و با جوهری رنگ باخته نوشته شده بود، به این مضمون که او دیگر پا از خانه بیرون نمیگذارد. برگه مالیات هم بدون شرح ضمیمه بود. از انجمن شهر خواسته شد جلسه خصوصی تشکیل دهد و هیئتی را پیش او بفرستد. آنها رفتند و در خانه را به صدا درآوردند، درخانه ای که ده سالی بود، از وقتی که میس امیلی دیگر تعلیم نقاشی چینی را زمین گذاشته بود کسی از آستانه اش نگذشته بود سیاهپوست پیر در را به رویشان گشود وآنها را به سرسرای تاریکی راهنمایی کرد. از آنجا یک پلکان به تاریکیهای بیشتر بالا میرفت. بوی گردوخاک و کهنگی، بوی ماندگی ونم میآمد. سیاهپوست آنها را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. اتاق با مبلهای چرمی و زینی آراسته بود. وقتی سیاهپوست پرده پنجره ای را کنار زد غبار رقیقی کاهلانه از اطراف پای شان بلند شد و همراه با ذرههای ریز تنها شعاع آفتاب به چرخش درآمد. جلو بخاری، روی سه پایه زراندود رنگ رو رفته ای، تصویر مدادی پدر میس امیلی دیده میشد. وقتی پا به اتاق گذاشت آنها از جا بلند شدند. زن کوچک اندام و چاقی بود که لباس سیاه به تن داشت. زنجیر طلای نازکی تا کمرش آویخته بود که لابه لای کمربندش پنهان میشد و به یک عصای آبنوس که رنگ طلایی دسته اش رفته بود تکیه داده بود.استخوان بندی ریز ونحیفی داشت،شاید برای همین بود که آنچه دردیگری ممکن بود صرفا فربهی باشد او را چاق وچله نشان میداد.بدنش مثل آدمیکه مدتها درآب راکدی غوطه ورباشد ورم کرده بود ورنگ برچهره نداشت.چشمانش میان چینهای متورم صورتش گم شده بود ومثل دوتکه زغال کوچک که درتکه خمیری فرو کرده باشند به تک تک مهمانها که پیغام شان را میگفتند زل میزد. به آنها تعارف نکرد بنشینند. آنجا توی درگاه ایستاد و به آرامی گشو داد تا اینکه سخنگو به لکنت افتاد و ساکت شد. آن وقت تیک تیک ساعت ناپیدایی را شنیدند که به زنجیر طلا بسته بود. صدای امیلی خشک و بی حال بود، «من توی جفرسن از پرداخت مالیات معافم. سرهنگ سارتوریس برایم توضیح داده. یکی از شما برود سری به مدارک شهر بزند تا همه قانع شوید» «مدارک پیش خود ماست. ما مقامات شهریم، میس امیلی. مگر ابلاغیه ای به امضای کلانتر به دست شما ندادند؟» میس امیلی گفت: «کاغذی دریافت کردم، بله.اما من از پرداخت مالیات معافم» «آخر،ببینید، مطلبی دردفاتر نیست که چنین چیزی را نشان دهد.ما باید یک چیزی........» «از سرهنگ سارتوریس بپرسید.من درجفرسن از پرداخت مالیات معافم» «اما، میس امیلی...........» «از سرهنگ سارتوریس بپرسید» (سرهنگ سارتوریس ده سالی میشد مرده بود) «من ازپرداخت مالیات معافم. توب! » سیاهپوست پیدایش شد. «این آقایان را به بیرون راهنمایی کن.» 2 و به این ترتیب، حساب آنها را رسید همان طور که سی سال پیش حساب پدران شان را سرموضوع آن بو رسیده بود. این جریان مربوط به دوسال بعداز مرگ پدرش بود و مدت کوتاهی بعد از آن که معشوقش او را ترک گفت، معشوقی که خیال میکردیم شوهرش میشود. بعداز مرگ پدرش خیلی کم از خانه بیرون میآمد، پس از رفتن معشوقش دیگر مردم چشمشان به او نیفتاد چند تا از زنها جرات کرده بودند و او را صدازده بودند اما در را به روی شان باز نکرده بود. تنها نشانه حیات در آن خانه مرد سیاهپوست بود –که آن وقتها جوان بود- و زنبیل به دست از آن خانه بیرون میآمد و برمیگشت. زنهاگفتند: «وقتی یک مرد-هرمردی میخواهد باشد- آشپزخانه را تمیز کند این چیزها پیش میآید» بنابراین وقتی بو همه جا را گرفت آنها تعجب نکردند. درگیری دیگری میان خانواده آگاه و مقتدر گریرسن و مردم نادان و بی دست وپا پیش آمده بود. یکی از همسایهها، یک زن، پیش قاضی استیونز شهردار هشتاد ساله شکایت کرد. شهردار گفت: «میفرمایید چه کار کنم خانم؟» زن گفت: «معلوم است یکی را بفرستید تا بو را از میان ببرد. مگر این کار قانون ندارد؟» قاضی استیونز گفت: «یقین دارم این کار لزومیندارد.احتمالا آن کاکاسیاه ماری، موشی، چیزی را توی حیاط کشته است.من دراین باره با او صحبت میکنم» روز بعد دو شکایت دیگر به دست او رسید،یکی از مردی که از دردیگری وارد شد:« قاضی راستش ما باید به کاری دست بزنیم.من یک نفر اصلا دلم نمیخواست کاری به کار میس امیلی داشته باشم.اما نمیشود دست روی دست گذاشت.» همان شب انجمن شهر تشکیل جلسه دادسه آدم مسن ویک مرد جوان- عضوی از نسل جدید. جوان گفت: «کار خیلی ساده است. برایش اخطار بفرستید خانه اش را تمیز کند. وقتی معینی به او بدهید، واگر کاری نکرد...» قاضی استیونز گفت: «یعنی چه آقا؟ توی صورت یک خانم میگویید بوی بد میدهید؟» این شد که شب بعد پس از نیمههای شب،چهارمرد از چمن خانه امیلی گذشتند ومثل دزدهاخانه را دور زدند و پای دیوارها ومنفذهای زیرزمین را بو کشیدند ویکی ازآنها از درون گونی آویخته از شانه،چیزی بیرون میآورد و دستش را مثل اینکه بذر بپاشد حرکت میداد. بعد در زیرزمین را شکستند وآنجا ودرو دیوار ساختمان را آهک پاشیدند. وقتی از روی چمن برمیگشتند پنجره تاریکی روشن شد میس امیلی انجا نشسته بود.نور از پشتش میتابید ونیم تنه اش مثل بتی بی حرکت بود. مردها آهسته از روی چمن گذشتند وخود را به سایه درختان اقاقیا رساندند که درامتداد خیابان صف کشیده بود. پس از گذشت یکی دو هفته، دیگر از بو خبری نبود. از همان وقت بود که مردم کم کم دلشان به حال او سوخت. مردم شهرما که یادشان بود چطور خانم یات،عمه بزرگ امیلی،آخر عمر پاک دیوانه شد،میگفتند که خانواده گریرسن خودشان را خیلی زیاد میگیرند.میگفتند هیچ کدام از جوانها برازنده میس امیلی نیستند و از این حرفها. ما همیشه پیش خودمان عکسی راتصور میکردیم که میس امیلی، زنی باریک اندام، با لباس سفید در انتهای آن ایستاده و نیمرخ پت و پهن پدرش در میانه عکس دیده میشد که پشت به او داشت و شلاق اسبی را دردست گرفته بود و در پشت سر هر دو چارچوب دری که رو به عقب باز بود آنها را چون قاب درمیان گرفته بود.بنابراین وقتی امیلی به سی سالگی رسید وهنوز شوهر نکرده بود حس کردیم انتقام ما گرفته شده اما خیلی خوشحال نشدیم چون با همه آن دیوانگی که در خانواده موروثی بود اگر مرد دلخواهش را پیدا میکرد بعید بود که او را دست به سر کند. وقتی که پدرش مردمعلوم شد که آن خانه تنها چیزی بود که برایش مانده،ومردم تا اندازه ای خوشحال شدند. بالاخره روزی رسید که مردم برایش دل بسوزانند. تنهایی و فقر احساسات انسانی رادراو بیدارکرده بود. حالا او هم، دلهره ونومیدی نداری را، که همیشه بوده،درک میکرد. روز دوم مرگ پدرش زنها جمع شدند به خانه اش بروندو به رسم شهر،سرسلامتی بدهند وکمکی بکنند. میس امیلی، که لباس همیشگی خودش را پوشیده بود ودرصورتش ذره ای غم و غصه دیده نمیشد، دم درآنها را دید. به آنها گفت که پدرش نمرده. سه روز تمام همین کار را کرد و به کشیشها که برای سرزدن به خانه اش آمدند و به دکترها که سعی کردند او را راضی کنند جنازه را به دست آنها بسپارد همین حرف را زد. فقط وقتی نزدیک بود به قانون وزور متوسل شوند تسلیم شد و آنها بیدرنگ پدرش را خاک کردند. ماآن وقت نمیگفتیم که میس امیلی دیوانه است. فکر میکردیم مجبور شده این کار را بکند.به یاد آن همه جوانی افتادیم که پدرش تارانده بود ومیدانستیم حالاکه دیگر چیزی از آنها نمانده باید به همان یکی که همه را از اوگرفته بچسبد،یعنی هرکس دیگری هم بود میچسبید. 3 میس امیلی مدت زیادی بیماربود. وقتی دوباره او رادیدیم، مویش را کوتاه کرده و خودش را به شکل دخترها درآورده بود. کمابیش شبیه آن فرشتههایی شده بود که توی پنجرههای رنگی کلیسا کشیدهاند، یک چنین شکل غمگین و آرامی پیدا کرده بود. شهر تازه قرارداد فرش کردن پیاده روها را بسته بود. تابستان سال بعدازمرگ پدرامیلی، کارشروع شد. شرکت ساختمانی با کاکاسیاهها، قاطرها و ماشین آلات از راه رسید. سر کارگری هم میان آنها بود به اسم همربارن،اهل شمال،که تنومند،سبزه و کاری بود، صدای نکره ای داشت و رنگ چشمهایش از رنگ صورتش روشن تر بود، بچههای کوچک دسته دسته جمع میشدند و او را تماشا میکردند که به کاکاسیاهها بد وبیراه میگفت و کاکاسیاهها را تماشا میکردند که هماهنگ با بالا وپایین رفتن بیلهای شان آواز میخواندند.چیزی نگذشت که با همه اهل شهرآشناشد. آدم هروقت جایی کنار میدان صدای قهقهه مردم را میشنید، سرو کله همر بارن را میان آنها میدید. درهمین وقتها بود که بعداز ظهرهای یکشنبه او و میس امیلی را سوار یک درشکه کرایه ای میدیدیم. درشکه چرخهای زرد رنگ ویک جفت اسب کهریک شکل داشت.اوایل خوشحال شدیم که امیلی بالاخره سرو سامانی به خودش داد به خصوص که زنها میگفتند:« معلوم است که هیچ فردی از خانواده گریرسن کاه تو آخوریک شمالی ؛یک کارگرروزمزد،نمیکند.»اما به جز اینها دیگران هم بودند،آدمهای مسن تر، که میگفتند حتی غم وغصه هم نمیتواند یک خانم تمام وکمال را وادارد پاروی نجابت خانوادگی بگذارد و البته منظورشان نجابت خانوادگی نبود. میگفتند: «بیچاره امیلی، اقوامش باید سری به او بزنند.» خویشاوندانی در آلاباما داشت اما پدرش سالها پیش برسر آب وملک خانم یات پیره، آن زن دیوانه،با آنها حرفش شد و دو خانواده پای شان از خانه همدیگر برید. آنها حتی به تشییع جنازه هم نیامده بودند. وهمین که آدمهای مسن تر میگفتند:«بیچاره امیلی» پچپچها شروع میشد. به یکدیگر میگفتند: «معلوم است، پس چه خیال میکنید؟» ونسهایش ان به پشت دستهایشان میخورد همچنان که خش خش ابریشم و ساتن پردها شنیده میشد، پردههای آویخهته درپشت کرکرههای چوبی که جلوی آفتاب بعداز ظهر یکشنبه را گرفته بودند وصدای گروپ گروپ تند وتیز آن دواسب یک شکل میآمد: «بیچاره امیلی» سرش را خیلی بالا میگرفت، حتی وقتی که یقین داشتیم زمین خورده. انگار بیش از همیشه انتظا رداشت شان ومقامش را به عنوان آخرین فرد خانواده گریرسن به جا بیاوریم. انگار با اینکار میخواست نفوذ ناپذیری خودش را ثابت کند.درست مثل وقتی که مرگ موش،یعنی آرسنیک خرید.این موضوع بیش از یک سال پس از وقتی بود که مردم بنا کرده بودند بگویند:«بیچاره امیلی» همان زمانی که دوتا دختر عمویش مهمانش بودند. میامیلی به دارو فروش گفت:«مقداری سم به من بدهید.» درآن زمان سی سال بیشتر بودزن لاغر اندامیبود و حتی از حد معمول هم لاغرتر بود. با چشمانی سیاه، بیحالت وخود پسند و گوشت صورتی که در دو طرف شقیقههایش و دور حلقه چشمهایش آمده بود. آدم تصور میکرد که تنها نگهبان چراغ دریایی چنین شکلی دارد. گفت: «مقداری سم به من بدهید؟» «چشم میس امیلی، چه نوع سمی؟ سم موش واسن جور چیزها؟ نظر مرا بخوا....» « بهترین سمی که دارید به نوعش کاری ندارم.» دارو فروش چند نوع سم را اسم برد. «اینها هرچیزی حتی فیل را میکشند. اما چیزی که شما لازم دارید...» میس امیلی گفت: «آرسنیک سم خوبی است؟» « میگویید........آرسنیک؟ بله خانم اما چیزی که شما لازم دارید....» « به من آرسنیک بدهید» دارو فروش او را از بالا نگاه کرد. امیلی هم به او نگاه کرد. شق و رق بود و صورتش به پرچم کشیده ای میمانست. دارو فروش گفت: «بله، چشم. آرسنیک به تان میدهم. اما قانون حکم میکند که بگویید برای چه مصرفی میخواهید» میس امیلی به او خیره شد. سرش به عقب برده بودتا یکراست درچشم او نگاه کند تا این که دارو فروش سرش را برگرداند ورفت. آرسنیک را ریخت وپیچید. پادوی سیاهپوست مغازه بسته را به دست امیلی داد، دارو فروش خودش نیامد. میس امیلی وقتی بسته را درخانه باز کرد،روی جعبه، زیر نقش جمجمه ودو استخوان، نوشته شده بود:« مخصوص موش» 4 روز بعد بود که ما همه گفتیم: «خودش را میکشد» وگفتیم که بهترین کار را میکند. وقتی که برای اولین بار بنا کرد با همر بارن آفتابی بشود گفته بودیم: «باهاش عروسی میکند» بعد گفتیم: «امیلی او را سربه راه میکند». بعد چندتا از زنها صدای شان را بلند کردند وگفتند که هم باعث آبروریزی شهر است وهم سرمشق بدی برای جوانهاست.مردها خیال نداشتند پا پیش بگذارند اما زنها هر طور بود کشیش تعمید دهنده را مجبور کردند –خانواده امیلی همه پیرو کلیسای اسقفی بودند- که سری به او بزند. کشیش هیچ وقت بروز نداد که درگفتگوی شان چه گذشت اما دیگر حاضر نشد پابه خانه امیلی بگذارد. یکشنبه بعد باز آنها دور خیابانها راه افتادند وروز بعد زن کشیش به خویشان او درآلاباما نامه نوشت. این شد که میس امیلی و خویشانش باز زیر یک سقف جمع شدند و مابه تماشای پیشامدها گرفتیم نشستیم. اوایل هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد مطمئن شدیم که خیالدارند عروسی کنند. فهمیدیم که میس امیلی به جواهر فروشی رفته و ادکلن مردانه با جای نقره سفارش داده که روی هر کدام جداجدا حروف ه.ب. نقش شده بود.دو روز بعد هم فهمیدیم یک دست کامل لباس مردانه و یک لباس خواب خریده وگفتیم: «عروسی کردند.» وراستی راستی خوشحال شدیم. خوشحال شدیم چون آن دو دختر عمو بیش از میس امیلی به خلف وخوی گریرسنها اشنا بودند. بنابراین وقتی همر بارن رفت –مدتها بود سنگفرش پیاده روها تمام شده بود- ماتعجب نکردیم. فقط کمی دلخور شدیم که چرا صدا از مردم درنیامد. آن وقت فکر کردیم که همر بارن رفته است کارها را برای بردن میس امیلی تدارک ببیند یا اینکه به او فرصت بدهد دختر عموهایش را دست به سر کند (درآن وقت ما یک دسته بودیم وهمه از میس امیلی طرفداری میکردیم تا دست دختر عموهایش را پس بزند)همین طور هم شد،آنها بعداز یک هفته راه شان را کشیدند ورفتند.وهمان طور که انتظار داشتیم سه روزی طول نکشید که سرو کله همر درشهر پیداشد.یکی از همسایهها تنگ غروب کاکا سیاه را دیده بود که او را از درآشپزخانه تو برده. واین دفعه آخری بود که همر بارن را دیدیم. میس امیلی را هم تا مدتها بعد ندیدیم.کاکا سیاه،زنبیل خرید به دست میآمد ومیرفت، اما درجلو همچنان بسته بود.گاهی میس امیلی را برای یک لحظه درپشت پنجره ای میدیدیم مثل آن شب که موقع پاشیدن آهک او را دیدند،اما شش ماهی توی خیابانها آفتابی نشد.بعد فهمیدیم که این کارهم قابل پیش بینی بود، چون آن خلق وخوی پدرش که بارها زندگی امیلی رابه دست نیستی سپرده بود کینه توزتر ووحشیانه تر از آن بود که از دست برود. وقتی که دوباره امیلی را دیدیم چاق شده بود ومویش داشت خاکستری میشد. دوسه سال بعد مویش آن قدر خاکستری شد که اینک رنگ فلفل نمکی-خاکستری تیره یکدستی- پیدا کرد وثابت ماند وتاروز مرگش درهفتادو چهار سالگی، مثل مردهای فعال،همان رنگ تند خاکستری تیره را داشت. از همان وقت بود که دیگردر جلو خانه اش باز نشد،به جز شش هفت سالی، درحدود چهل سالگی، که نقاشی چینی یاد میداد. در یکی از اتاقهای طبقه پایین کارگاه نقاشی راه انداخت ودخترها ونوههای مردم در دوره سرهنگ سارتوریس درست به همان نظم وهمان روحیه ای به کارگاهش میآمدند که یکشنبهها با یک سکه بیست وپنج سنتی اعانه، راهی کلیسا میشدند. همان دوره ای که از پرداخت مالیات معاف بود. بعد نسل جدیدتر استخوان بندی و روح شهر را دراختیار گرفت. وشاگردان کارگاه نقاشی بزرگ شدند وپی کارشان رفتند وبچههایشان را باجعبههای آبرنگ وقلم موهای کثیف وعکسهایی که از توی مجلههای بانوان میچیدند پیش میس امیلی نفرستادند. درجلو خانه پشت سر شاگردان آخر بسته شد و برای همیشه بسته ماند. وقتی هم که شهر توزیع مجانی پست پیدا کرد فقط میس امیلی بود که اجازه نداد سر در خانه اش شمارههای فلزی نصب کنند وجعبه پستی بیاویزند. به آنها گوش نداد.هرروز،هرماه،هرسال ما شاهد سفید شدن مو وخم شدن پشت کاکا سیاه بودیم که زنبیل خرید به دست میآمد ومیرفت. هرسال دسامبر یک برگه مالیاتی برای میس امیلی میفرستادیم که یک هفته بعد پرداخت نشده با پست بر میگشت. گهگاه او را دریکی از پنجرههای طبقه پایین میدیدیم- ظاهرا به طبقه بالای خانه رفت وآمد نمیکرد- که مثل نیمتنه سنگی بتی درمجسمه دان به ما نگاه میکرد و یا نگاه نمیکرد،نمیتوانستیم تشخیص بدیهم وبه این ترتیب او گرامی، گریز ناپزیر، غیر قابل نفوذ، آرام وخودسر، نسل به نسل دست به دست شد. ومرگ او پیش آمد.توی خانه ای که همه جایش را گردو غبار وسایه گرفته بود،دربستر بیماری افتادو فقط کاکا سیاهی فرتوت پرستارش بود. حتی نفهمیدیم کی بیمار شد،خیلی وقت بود که کاکا سیاه با هیچ کس حرف نمی زدشاید با میس امیلی هم حرف نیم زد، چون صدایش از حرف نزدن خشن شده وزنگ زده بود. توی یکی از اتاقهای طبقه پایین،روی تختخواب چوب گردویسنگین وپرده داری مرد، سرش با آن گیسوان خاکستری روی بالشی تکیه داشت که از گذشت زمان وندیدن آفتاب زرد شده وفرو رفته بود. 5 کاکا سیاه درجو خانه را به روی اولین زنها باز کرد وآنها را باآن پچپچها وهیس هیس کردنها،ونگاههای عجولانه وکنجکاو راه دادو آن وقت ناپدید شد.یکراست از وسط خانه گذشت،از درعقب بیرون رفت ودیگر کسی او را ندید. دو دختر عمو بی درنگ آمدند. روز دوم، تشییع جنازه گرفتند ومردم شهر برای دیدن میس امیلی زیر انبوهی گلهای سرخ خریداری شده، میامدند با آن تصویر مدادی پدر امیلی که عمیقا درفکر فرو رفته بود.دربالای سر تابوت،وآن زنها که زیر لب حرف میزدند وهراسناک بودند، وآن پیرمردها که بعضی با اونیفرم ماهوت پاک کن کشیده جنگ داخلی آمده بودند وروی ایوان یا چمنها درباره امیلی چنان گرم اختلاط بودند که انگار با او هم دوره بوده اند،با او رقصیده اند وشاید اظهار عشق کرده اند. ومثل آدمهای سالخورده اتفاقهای گذشته را پس و پیش میگفتند.گذشته ای که برای آنها حکم جاده ای را نداشت که انتهایش در دوردستها گم شده باشد بلکه چمن وسیعی بود که هیچ زمستانی به خود ندیده بود وفقط تنگه باریک آخرین ده سال،آنهارا از آن چمن جدا کرده بود. از پیش میدانستیم که درآن سرزمین بالای پلکان اتاقی است که هیچ کس درچهل سال گذشته تویش را ندیده وباید درآن را شکست. پیش از آنکه در را باز کنند صبر کردند تا میس امیلی آبرومندانه به خاک سپرده شود. انگار شدت شکسته شدن در،اتاق را از گردو خاک انباشته بود.انگار پارچه نازک وزننده ای از خاک،مثل پارچه روی گور، برهمه جای این اتاق،که برای شب عروسی آراسته وچیده شده بود، کشیده بودند.روی پردههای گلگون شرابه دار رنگ رفته، روی حبابهای گلگون چراغها،روی میز اسباب آرایش، روی اسبابهای ظریف بلور واسباب آرایش مردانه با جای نقره ای، که نقره اش آن قدر تیره شده بود که حروف روی آن دیده نمیشد ودرمیان آنها یک یقه کراوات که انگار تازه از گردن باز کرده باشند جاداشت.یقه کراوات را که برداشتند هلال پریده رنگی از خود درمیان گردو خاک جا گذاشت. یک دست لباس مردانه با دقت از یک صندلی آویخته بود،زیر آن یک جفت کفش خاموش ویک جفت جوراب مردانه دورانداخته دیده میشد. ومرد روی تختخواب دراز کشیده بود. مدت زیادی ایستادیم وبه آن لبخند عمیق وبی گوشت نگاه کردیم. بدن نشان میداد که زمانی کسی را درآغوش داشته اما حالا این خواب طولانی که بیش از عشق طول کشیده بود وحتی شکلک عشق را از پا درآورده بود مرد را شرمسار کرده بود. بقایای او که، درون بقایای پیراهن خواب، پوسیده بود از تختی که رویش قرار داشت جدا شدنی نبود و روی او و روی بالش کنارش همان پوشش گردو خاک صبور ومنتظر کشیده شده بود. آن وقت پی بردیم که روی بالش دوم جای سری بوده است. یکی از ما چیزی را از رویش برداشت وما که به جلو خم شده بودیم وبوی زننده وخشک آن گرد نازک و نامریی بینی مان را آکنده بود، یک تارموی خاکستری دیدیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:40 توسط یک عاشق |
|
|
چندتا نقاشی عاشقانه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:28 توسط یک عاشق |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:19 توسط یک عاشق |
|
|
عکس عاشقانه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:12 توسط یک عاشق |
|
|
دانلود آهنگ عاشقانه غمگین...
بذار تا گریه کنم ، سر اومده صبرم فقط یه کابوسٍ ، کشنده مونده برام کسی که هستیشو ، به وعده ها داده یه بار بپرس چرا ، به این روز افتاده همش تو این فکرم ، الان تو فکر چیه کجاست؟ چیکار میکنه؟ ، الان کنار کیه؟ بدون تو سنگم ، کنار تو ابرم بذار تا گریه کنم ، سر اومده صبرم اگه یه روز مردم ، بیا و گریه کنن و یه شاخه نیلوفر ، بذار روی قبرم بدون تو سنگم ، کنار تو ابرم بذار تا گریه کنم ، سر اومده صبرم نه گریه مونده برام ، نه خنده مونده برام فقط یه کابوسٍ ، کشنده مونده برام یه حس گیج و سمج ، همیشه همدممه میگن شکنجه بسه ، میگم بازم کممه نگات چرا چشمی ، به من نمیدوزه (آی)چرا برای دلم ، دلت نمیسوزه دانلود با لینک مستقیم / Mp3 128 http://www.4shared.com/file/103149094/670deb71/Ye_shakhe_nilooofar.html دانلود با لینک مستقیم / Mp3 64 http://www.4shared.com/file/103162043/e106d4fe/_2__Ye_shakhe_nilooofar.html
(حتما دانلود کنید)آهنگ فوق العاده غمگين و عاشقانه از حميد مومن به نام(تويي كه تنهاي)
دانلود با لینک مستقیم /MP3 128 http://www.4shared.com/file/102999798/d940fcb7/Hamid_Moemen_toee_ke_tanhaee_.html دانلود با لینک مستقیم /MP3 64 http://www.4shared.com/file/103143501/afd38638/Hamid_Moemen_toee_ke_tanhaee_.html
دكلمه بسيار غمگين و با مفهوم از مريم حيدر زاده به نام (نامه بي جواب)
(z-Z-z)
دانلود با لینک مستقیم / Mp3 16 http://www.4shared.com/file/99495902/9bad567b/MaryamHeydarzadeh_NamehBiJavab.html
دانلود با لینک مستقیم / Mp3 128
امشب به ياد بودنت تا صبح با سازم مي خونم
برات هزار تا شعر ميگم تا بدوني دوست دارم يادت مياد پشت سرم با چشم گريون داد زدی روزها اشك من به قلب من تو سنگ زدی نا مهربون اينجوريه رسمو روسمو عاشقی ميگی هنوز دوسم داری من كه نديدم اين جوری گفتي بيا تموم كنيم ترس از حسودا نكنيم اگه بخوای باز می تونی بازم به چنگم بياری تو رو قسم دادم به جون جفتمون به تموم لحظه هاخاطراتمون اما تو گفتی نميشه اينجا بايد تموم بشه.... دانلود با لینک مستقیم / Mp3 96 http://magaskosh.ucoz.com/Namehrabun.mp3 http://www.4shared.com/file/84702658/b67d4525/Namehrabun.html
|
||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:2 توسط یک عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ مخصوص عاشقان دل شکسته است
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 |
| پیوندها |
|
بدون سانسور just for love (وبلاگ ترانه ) |
|
RSS
|